عاشقانه
هنوز واسه چشمای تو من یه جورایی دیوونه ام ولی خیال نکن که من ترانه سازت می مونم فکر نکنی مثه قدیم خدایی و یه بندتم نه دیگه عاقل شده دل! ببخشیدا، شرمندتم رو من دیگه حساب نکن، دیگه گذاشتمت کنار تو هم دیگه سر به سر این دل در به در نذار برو سراغ زندگیت ، دیگه واسم زبون نریز لیاقتت همین قده، دنیا پر از گرگ عزیز فکر نکنی تنها می شم ، خدا همیشه پیشمه دیگه واسه تحملت قوت زانوهام کمه نه نفرینت نمی کنم می سپرمت به روزگار دلم می گه فقط بشین ثانیه ها رو بشمار روز عذابت می دونم تو یکی از همین روزاس فقط یه چیزی رو بدون دروغگو دشمن خداس هر چی می خوای دروغ بگو بازم بگو دوسم داری فقط بدون فرقی واسم با قاب دیوار نداری یادت باشه نامهربون ، تو خیلی بد کردی با من برو رفیق نیمه راه قید منو دیگه بزن قدری صبور باش که این نیز بگذرد این روزهای زرد و غم انگیز بگذرد آری بهار پشت زمین لانه کرده است چیزی نمانده که پاییز بگذرد گفتم کنار مردم نامرد زندگی؟؟؟ گفتی صبور باش که این نیز بگذرد... جانم ز فراق،رنج بسیار کشید با رفتن تو همیشه آزار کشید ما همسفر راه درازی بودیم بین من و تو زمانه دیوار کشید... بگذار مثل همیشه تو را در تنهایی خودم چترم بازباشه يابسته فرقي نميكنه هنوزم ياد چشمانت مرا آشفته مي سازد ! بازم گریه بازم غربت منو بی تو شب حسرت... گناه من گناه بی گناهیست تمام هستی ام غرق سیاهیست به هر کس دل دادم بی وفا شد چو پابندش شدم از من جدا شد... گويند مي توان خيلي دورها را نزديک احساس کرد! "به بالا نگاهي انداخت اشعه آفتاب به سويش زبانه کشيد دوباره سر به گريبان فرو برد پلکهايش را بر هم بست عزمش را جزم کرد اينبار هم چشم به آسمان دوخت ولي اين بار فرق داشت تحمل کرد تا ابرها کنار رفتند باز هم مقاومت کرد در حالي که اشک از رخسارش جاري بود رهگذري از او پرسيد: به چه خيره شده اي؟روشندل عاشق جواب داد:به آتش فروزاني که بينايان از رويت آن عاجزند...!!! شیشه ای می شکند یک نفر می پرسد که چراشیشه شکست؟ مادری می گوید شاید این رفع بلاست. یک نفر زمزمه کرد باد سردوحشی مثل یک کودک شیطان آمد، شیشه پنجره راشکست، کاش امروزکه دلم مثل آن شیشه مغرور شکست، عابری خنده کنان می آمد تکه ای از آن را بر می داشت، مرحمی بردل تنگم می شد، اما امروز دیدم هیچ کس هیچ نگفت:قصه ام رانشنید از خودم می پرسم، ارزش قلب من ازشیشه پنجره هم کمتربود..!!!






بي تو آسمون دلم هميشه ابريست...
وجودم هستي خود را به پاي ناز چشمان تو مي بازد !
پس از عمري خطا ديدن ز کردار پر ايهامت !
هنوزم آشيان دارم !
کنار خاطرات تلخ و شيرينت
و بي پروا دلم در آرزوي ديدن لبخند زيباي تو مي تازد !
و مي ترسم که در پيچ و خم آن کوچه ي دلواپسي هاي تمنايت ، اسير آيد !
دوباره حالت ترديد بر دشت اميد و آرزويم سايه اندازد !
هنوزم لحن زيباي تو در گوشم طنين دارد !
و ياد زلف پر چينت، دل ديوانه ما را چنين آشفته مي سازد !
و مي دانم
تپش هاي دل بي تاب و غمگينم ، رهي بي راهه را پيمود !
که پايانش شبي تار و پر از غوغاي غم بود !
و شايد ....!
و شايد نقش تقديرم چنين بود !

آخ بازم نیستی بازم تنهام شکنجه میشم از غمها...
بازم تلخم بازم سردم...
برس به دادم سنگ صبورم....




